بهاره و انجام تکالیف

وقت رفتن به مدرسه بود . بهاره وسایل مدرسه اش را در کیفش گذاشت تا برای رفتن به مدرسه آماده شود

بهاره در حال خوردن غذا بود که صدای گریه ای را از اتاقش شنید

بهاره با تعجب به طرف اتاقش دوید . چون صدای گریه از آنجا شنیده می شد ؛ اما هیچ کس در اتاقش نبود که گریه کند .در را بست . فکر کرد خیالاتی شده است و برگشت که غذایش را بخورد

ولی هنوز به آشپزخانه نرسیده بود ، که دوباره صدای گریه را شنید ؛ اما نمی دانست صدای گریه چه کسی است ؟

بهاره خوب گوش داد ، که بداند صدا از کجاست ؟ بله ، صدا از کیفش بود . به طرف کیف رفت و وسایلش را بیرون آورد . چقدر دفترش غمگین بود . بهاره از دفترش سوال کرد : چرا ناراحتی ؟

دفتر جواب داد : چون تو من را از فروشگاه خریدی که روی صفحات من چیزهای خوب بنویسی . مثل مشق هایت ؛ اما هرچه خانم مربی به تو می گوید که روی صفحات من بنویسی ، تو انجام نمی دهی

بهاره به ساعت نگاه کرد . تا ساعت رفتن به مدرسه ، فقط چند دقیقه وقت داشت

کتابش را درآورد و در دفترش ، از مشق هایی که خانم مربی گفته بود ؛ نوشت

دفتر بهاره خیلی خوشحال بود ، که بهاره تصمیم گرفته است همیشه به موقع و با آرامش تکالیفش را انجام بدهد

بهاره از این که امروز با نوشتن مشق هایش به مدرسه می رود ، خوشحال بود